سلام
دختر اي گلم امشب ساعت٣:٤٠دقيقه بامداد روز ١٢اسفند ١٣٩٦ هست و
نيكي جون بيدار و من در حال تكون دادن گهواره ام روز خانم خواب كردن و شب خوابشون نميبره روز ٢٠دي چهارشنبه بود كه من در هفته ٣٨بارداري بودم كه از اداره خداحافظي كردم روز يك شنبه ٢٤دي بود ساعت ١٢ظهر كه عمه فاطمه به بابا زنگ زد كه مادر به رحمت خدا رفتند و من با كوهي از اندوه تنها ماندم و تنايي بايد به بيمارستان ميرفتم تا دخترم رو
بدنيا بيارم كلي گريه كردم تا خاله فاطمه و خاله مريم به خونمون
اومدن ماماني هم كربلا بود خلاصه صبح روز ٢٥دي دوشنبه من اسنپ گرفتم و وسايلامو برداشتم و با خاله فاطمه ساعت ٦صبحراهيه بيمارستان صارم شديم خاله مريم هم خونه كنار دهيتي
عزيزم موند به بيمارستان ساعت ٧:٢٠دقيقه رسيديم من كاراي بستريمو انجام دادم و از خاله فاطمه خداحافظي كردم و راهي اتاق عمل شدم دكتر ميرفندرسكي كه رسيدن من براشون توضيح دادم و ايشون مناثرشدن كلي گريه ساعت ٩:٣٠ وارد اتاق عمل شدم. و ترجيح دادم سر موضعي بشم تا دخترم رو لحظه تولد ببينم خاطرات هستي و اينكه بابا سر بدنيا اومدن هستي در اتاق عمل در بيمارستان صارم حضور داشت برام تداعي ميشد و گريه كردم خلاصه وقتي دكتر ميرفندرسكي دخترم رو بدنيا اورد دكتر گفت خانم كمالي مباركه اشك ذوق از چشمانم سرازير شد و وقتي پرستار دخترم رو روي صورتم انداخت كلي گريه كردم و از ايزد منان به خاطر سيالم بودن فرزندم سپاسگزاري كردم و در گوش راست دخترم اذان گفتم من و دخترم نيكي رو به بخش منتقل كردن و بيصبرانه منتظر ديدن هستي بودم خيلي احساس تنهايي ميكردم و شديدا درد داشتم و خيلي اذيت شدم تا اينكه هستي ساعت ١٢:٣٠ با كلي التماس به اتاقم اومد و انگار كه دنيا رو به من دادن دست عاطفه جون درد نكنه كه زحمت كشيدن و هستي رو با مريم به بيمارستان اوردن خلاصه
بعد هستي رو با مريم روانه خونه عاطفه كردم و با اجازه خودم يك شب در بيمارستان موندم و امضا داديم و از بيمارستان مرخص شدم سعيد خاله فاطمه به همراه زينب من رو به خونه رسوندن و من كلي درد داشتم و فكر كردم كه بابا مراسم سوم كه روز چهارشنبه بود تمام بشه به خونه بر ميگرده اما تا روز جمعه مراسم هفت اونجا موند و جمعه شب ساعت ١٢ شب به خونه زسيدن و من سختترين روزها رو سپري كردم
برچسب:
نویسنده: طاها کاشانی
تاريخ: يکشنبه
23 ارديبهشت
1397 ساعت: 12:36