سلام عزیزم دیروز اولین روز ماه رمضان بود و من دختر گلم رو به همراه خودم اورده بودم اداره و بردمت مهد کودک اداره با محیا کلی بازی کردی و بعدش ساعت 3 بعد از ظهر اوردمتون توی اتاق کلی با هم بحث کردید ونزدیک بود دستت بره لای در ماشین محیا اینا خیلی خسته بودم به محض اینکه رسیدم خونه با بابا یه کم سر کفشهای صندلت بحث کردیم وزود رفتیم با هم خوابیدیم بعدش که از خواب بیدار شدم رفتم دارو خانه و چک بیبی گرفتم و بعد کلی گریه کردم نمیدونستم چرا دارم گریه میکنم اما خدا ارزوی تو رو داشت براورده می کرد و بهمون خدا یه نی نی می خواد بده ازخدا می خوام بهمون یه اولاد سالم وصالح عطا کنه راستی روز سه شنبه با بردت و واکسن هفت ماهگیتو زدی کلی سردرد و تهوع و تب و خستگی داشتی ودستت خیلی درد می کرد کمپرس یخ گذاشتم برات و روز چهارشنبه جشن پایان تحصیلیت بود و شعر گندم می کاریم ما می کاریم گندم و گندم تا آرد بشه و نون بشه و بره دست مردم و.. رو خوندید و بعد اومدیم خونه روی دستت تشک برقی گذاشتم و استامینیفون بهت دادم خوردی و با هم خوابیدیم و بعد از ظهر رفتیم برای دوستت دامونا کادوی تولد گرفتیم بعدش رفتیم پیتزا خوردیم و فردا بعد از ظهر پنج شنبه رفتیم تولد دامونای عزیز همه دوستات بودن و همچنین خانم حیدری مربیت هم بود.خیلی خوش گذشت ودر نهایت با مامان نارین برگشتیم راستی هفته قبلش هم با هم رفتیم یزد من و دخترم و مامانی و خاله فاطمه و تو لعیا خیلی با هم بازی کردید
برچسب:
نویسنده: طاها کاشانی